که هرگز نیامیخت کین با خرد

به دانش نیاید سر جنگجوی

بیابد به جنگ اندرون آبروی

سر مرد جنگی خرد نسپرد

که هرگز نیامیخت کین با خرد

بازگشت

دلم از مرگ بی زار است
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی، آن دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است
ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایستهٔ آزادگی این است